دانلود کتاب Wenn du gehst, werde ich mit dir gehen : Bis wir am Horizont stehen

[ad_1]

یک شخص خیلی گیجی ، احساسات و گیجی دارد. NBella سه سال پیش از خانه سیلت به Garmisch-Partenkirchen نقل مکان کرد و آنجا را ترک کرد. اما از روزی که او در تمام زندگی خود را زیر و رو می کرد ، او شخص دیگری شد ، کابوس ها او را آزار می دهند. حتی پس از چند سال ، آنها اجازه نمی دهند که آن خاطرات بد آرام شوند ، تا از بین بروند. او دیگر اعتماد ندارد ، اجازه نمی دهد کسی به او نزدیک شود ، ناخودآگاه همه را هل می دهد تا خود را در برابر جهان و فجایع آن محافظت کند. اما بعد او میلان را ملاقات کرد. این احساساتی را تحریک کرد که قبلاً هرگز احساس نکرده بود و دیوارهای محافظتی که او سال به سال ساخته بود به آرامی در حال فرو ریختن بود. با این حال ، او بارها و بارها او را هل داد و هر بار با او فاصله خاصی داشت. به این ترتیب ، او حتی متوجه صدمه زدن به خودش نبود ، زیرا مدتها پیش عاشق او شده بود. اما آیا بلا می تواند به او اعتماد کند؟ یا اینکه او با او بازی های بیرحمانه ای انجام می دهد؟

[ad_2]

source link